معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

400

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

اگر ز هستى خود چشم دل فراز كنى * نخست ديده به ديدار دوست باز كنى دمى ز هستى خود بگذرى به از صد سال * كه روز روزه بدارى و شب نماز كنى سيّم - يوسف صديق را در خانهء زليخا عجايب برهان نمودند تا عقل و معرفتش بيفزودند و دليل ازدياد عقلش آن بود كه چشم از مجلس تزيينات زليخا برداشته فرمود « مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي » تا به بركت آن به نيل سعادت الهى جلّ و علا مشرّف گشت كه « إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ » . الحديث قال رسول اللّه « طوبى لمن غضّ بصره عن محارم اللّه تعالى » خوش « 1 » حال بندهء كه نظر از ، محرمات بپوشد تا در برابر آن جام وصال از مشاهدهء جمال حضرت ذو الجلال نوشد . [ قصهء عاشق شدن دختر پادشاه عرب بر يوسف بن حسن رازى و امتناع وى ] نقلست : كه يوسف بن حسين رازى را جمال و حسن بكمال بود ، چنانچه دختر شاه عرب كه در حسن و جمال يگانهء روزگار بود ، بر وى فتنه گشته بود ، و مدتى مديد آن سليلهء دودمان سلطنت فرصت مىجست تا خلوت يابد ، و خود را بر شيخ عرضه كند ، اتفاقا روزى شيخ در خلوت نشسته بود و در صحبت بر روى خلق در بسته دختر فرصت غنيمت شمرده ، خود را در درون خلوت در قدم شيخ انداخت . شيخ فرمود : آه فتنه روى آورد ، بالفور از آن دختر گريزان شد و دختر را در آن خلوت تنها گذاشت و در گوشهء رفت و گريان سر به زانو نهاده خوابش در ربود ، موضعى ديد به‌غايت خوب و منزّه كه هرگز مثل آن نديده بود و جمعى بسترپوشان آنجا جمع آمده بودند ، و شخصى در ميان ايشان پادشاه‌وار بر تختى نشسته بود كه هرگز با آن خوبى صورتى نديده بود ، يوسف ابن الحسين خواست كه داند اين‌ها چه طايفه‌اند خود را در ميان ايشان انداخته ، ايشان او را راه دادند و تعظيم و توقير

--> ( 1 ) - ح : خوشا حال كسى كه نظر از محرمات .